ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می آید از آسمان
در این حجله آرام و پدرام برف
زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شانه ، هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف
ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می آید از آسمان
در این حجله آرام و پدرام برف
خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف...
من ایستاده در کنار لبه ی بهشتی که تو داشتی و تو ایستاده روبروی دنیای خاکی من که گاهی سیاه روغنی اش دامن لباس سپیدم را می گرفت.
جنگ که شروع شد من در آن سوی سیم خاردار ها و تو در این سو! کشور دوست ، برادر و همسایه مرده بود.
فرمان حمله صادر می شود ، اسلحه ام را نشانه می روم به سوی همکشیان تو ، تصویر تو را می بینم پشت سیم خاردارها . لحظه ای را می بینم که با دستانی خونین جلوی یکدیگر ایستاده ایم ، لبخند تلخمان را می بینم و تلاش برای مخفی کردن آنچه گذشت بر ما و لااقل برای مدتی تمام شد.
این طرف انتظار است و آن طرف هلهله . این سو امید است و آن سو توهم . اینجا دوست داشتن تو تنها دارایی من است و آن طرف شک و تردید تو برای وفادار ماندن
. به پایان جنگ که فکر می کنم باز هم خودم را می بینم ، در میان شادی دیگران غمگین و تو را می بینم در میان پایکوبیشان تنها .
هیچ کدامشان بهایی به این سنگینی که من و تو برای اعتقادمان داده ایم نپرداخته اند ...
پی نوشت:
دلم برای دوستانم که بعد انتخابات از دست دادم تنگ شده .
برایم مهم نیست که کسی خود را مقابل من توجیه کند. توقع ندارم که بگوید اشتباه کرده ام همان طور که خودم دوست ندارم به اشتباهاتی که می کنم اعتراف کنم .
اما مضحک وقتی ست که طرف درک نمی کند که ممکن است روزی در مقابل خود هم نقاب به صورت بزند. رفتارهای خودش را برای خودش توجیه کند و حقیقت را حتی برای خود بر زبان نیاورد. چنین آددمی را نمی توان نجات داد ...
هیچ وقت . فقط درد می کشد و هر چه می گذرد بیش تر در مردابی که برای خود ساخته فرو می رود. درست مثل بچه هایی که پوست خشک شده روی زخمشان را می کنند و گاهی سال ها یک زخم را دارند. لذت درد ، لجاجت و خواستن آن زخم بدریخت را فقط خودشان می فهمند.
تا ذهن اصلاح نشود ، رستگاری در کار نیست...

با چشم سایه ام را دنبال می کنم ، در این سیاهی رد انداخته است تا نیمه دیوار سمت چپ خانه همسایه . انگار یکی به زوز از نوک کفش من بیرون کشیده باشدش ...
نمی دانم سایه ام نیز به خستگی خودم هست یا نه .
من اینجا در انتهای کوچه خودمان و ابتدای خیابانی با نام نه چندان آشنایی تکیه داده ام به تیر چراغ برق . نه بارانی دارم و نه دستکش چرم . دستم را فرو برده ام در جیبم و سعی می کنم به سوزی که گردنم را دوره کرده است بی تفاوت باشم . نگاهم رو به پنجره روشن خانه خودمان و افسار خر خیالم را ول کرده م برای خودش به هرجا که می خواهد برود.
برای رخ دادن فجایع انسانی همیشه عللی وجود دار، عللی که اعتبار آن ها محدود به زمان و مکان است!
فاجعه های انسانی را در تاریخ ثبت می کنند. چگونگیش بستگی دارد به قلم تاریخ نویس و اسناد باقی مانده و نوع تفکر حاکم بر زمان حال و آینده.
گاهی علل را پررنگ تر می کنند از سرخی خون های ریخته شده . ارزش انسان ها نیز قراردادی ست گیریم که مهلت اتمام قرارداد کمی بیش تر از سایر قراردادها باشد.
اما داستان همیشه تکراری ست . یک نفر از قبیله تو کشته می شود و آن یکی قبیله به خونخواهی بپا خواسته و دودمانت را به باد می دهد.
تکلیف دختر رییس قبیله هم مشخص است، آخر داستان به اسارت می برندش...
آنچه بر سرش می جنگند کم و بیش به همان چیزی می رسد که نمادش در کیف پول آدم و سبب آرامش و راحتی ست.
پی نوشت :
همین می شود که آدم تا وقتی که آدم است بدش نمی آید سر به بیابان بگذارد و یا اگر بیابان نبود ماشینی مدل بالا تهیه کند و هرازگاهی چرخ بزند در ایران زمین و گاهی هم بزند روی ترمز!
و از نظر کاربردی مسجد و امام زاده و هیئت و ایران زمین و بیابان و لاس وگاس یکی هستند و اگر یکی اینجا بود می گفت مفهومی چون خدا را هم بگذار تهش ولی خوب او اینجا نیست و نایب هم نیاز ندارد.
باری نکته اش این است که ما به هیچ کدام از این اماکنی که ذکر شد آنجور که الباقی سر می زنند سر نمی زنیم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
1.
دوست دارم به فرانکشتاین، مثل
یه سوراخ قفل بزرگ فکر کنم
و به آزمایشگاه مثل کلیدی که تو قفل می چرخه
و به همه ی اتفاقاتی که بعد از چرخیدن
کلید در قفل می افته.
2.
تو هم به من فکر می کنی
آن قدر که
من به تو؟
3.
آره!
تو یه کپی
از همه شکلاتایی هستی
که تا حالا خورده ام.
4.
همه آدما می خوان
با همه آدمای دیگه بخوابن
فعلا اونا چن تا خیابون اون ورتر صف وایسادن
پس من میام که با تو بخوابم .
مطمئنا جای خالی ما دو تارو حس نمی کنن.
5.
یک تصادف فیزیولوژیکی است
که دست آخر همسر آدم، مادر فرزندانش
از آب در می آید
و آخر زندگی در خانه
در پختن شام برای دوستانت!
6.
سلام خوبی گفتم
اما خداحافظی او
بهتر از سلام من بود
دری لولا شده به فراموشی / مجموعه شعر ریچارد براتیگان / ترجمه یگانه وصالی / نشر چشمه
پیش نیامده بود حتی یکبار هم با او گپ و گفتی داشته باشیم . نفر قبلی هم ما را نمی شناخت ولی حداقل چشم در چشمت که می شد، سلامی می کرد یا اگر سلامش می کردی دم آسانشو جویای حال و روز درس و مشق هایت می شد ! این یکی ولی نوبر است ، سلام هم که می کنی پاسخ نمی دهد ، در وصفش می گویند با تسبیح استخاره می کند سه سوت و از فلان بلاد کفر هم سفارش استخاره تسبیح دارد .
خلاصه اینکه ما همینجوری چندان حال و حوصله ایشان را نداشتیم ولی امروز که رفتیم دنبال طرح سمانه که در واقع آرزوی سعید دربند را تحقق ببخشیم بالاخره همچون پوست گذرمان به دباغ خانه افتاد.
احتمالا اگر خود سعید بود از خیرش می گذشت ولی چون ما بودیم و هیچ کس فکر نمی کند که زن جماعت آن هم از نوع دختر مجردش پی اندیشه ای باشد سنگی جلوی پایمان نیفتاد جز لبخندهای ژکوند این و آن مبنی بر اینکه بگذاریم بچه ها خوش باشند و یکی دو روزی سرشان گرم !
خودم هم نمی دانم یک تابلوی فوککی یا حالا چون شمایید بُرد آن هم در دانشکده ما که دانشجویانش خیلی هنر کنند طالع بینی روزشان را می خوانند ، چه معنی می دهد ؟
تازه خط قرمزهایی که می گویند ردش کرده ایم ولی ما خودمان متوجه نشدیم نیز هست....
احتمالا دو تا خواننده ثابت دارد که من باشم و سمانه و چند تا خواننده التماسی مثل فرزانه و حسین و اسمال که به طور قطع چیزی جز تیکه پرانی عایدمان نخواهد شد... دیگر تنش زاییش کجا بود ؟ یکم دل دوستان شاد می شود همین !
خلاصه اینکه ما برای کسب اجازه از رده ی دویستم نایب از پلکان پیچ در پیچ بالا رفتیم که در گذشته ای نه چندان دور انباری بود.
. تا یکسال پیش دفتر روی زمین و در ساختمان اصلی آن هم طبقه همکف واقع شده بود اما حالا از ساختار اصلی جامعه داشگاهی ما جدا شده است، رفه است آن بالا مشرف به حیاطکمان و البته بنا شده روی سقف دستشویی !!! (کار مخمل بوده است نه زیاده خواهی خودشان )
در خدمت ایشان که بودم به بنیادها فکر می کردم و اینکه هر وقت چاه دستشویی بگیرد چه بلایی سر این قله نشین عزیز و مریدش می آید که با سر رفته بود توی کتاب...
باری ! می گذرد این ایام ، می گذرد...
وقتی آدم بیخودی و الکی دلش واسه یکی تنگ می شه اما حرفی برای گفتن نداره می افته به شعر خوندن .
یادم هست یه زمانی راجع به یه چیزهایی بلد بودم حرف بزنم ، اما حالا انگار یادم رفته . هر روز که می گذره این فراموشی عمیق تر و عمیق تر می شه ...
چرا ؟؟؟؟؟
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
هیچ وقت نفهمیدم آیا به راستی به چیزی مثل سرنوشت اعتقاد دارم یا نه ؟ همین قدر می دانم که به هر علتی تسلطی بر برخی از حوادث زندگیم ندارم . اسمش را نمی گذارم خواست خدا ، تقدیر یا قضا و قدر. هر چه هست اکتسابی ست ، نمی توانم در آن دخالت کنم چون آن طور که باید یاد نگرفته ام، برای حل کردن آن مهارت لازم و کافی را کسب نکرده ام . آبی در کار نیست و علاوه بر این من هم شناگر خوبی نیستم...
پس بی تفاوت می شوم ، می گذارم سرنوشت دیگران مرا با خودش هرجا که قرار است ببرد، فکر کردن به مشکلی که از آن من است اما قادر به حل آن نیستم چیزی جز استیصال برایم نمی آورد و فقط بزرگ و بزر ترش می کنم.
مدت هاست که شرایط را قبول کرده و تسلیم شده ام ....
تسلیم شده ام نه برای اینکه حوصله جنگیدن ندارم یا در شان خودم نمی دانم ، دوست دارم بجنگم اما به ناتوانی خودم آگاهم باید واقع نگر بود....