تبليغاتX
روز پیشین
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

1.

دوست دارم به فرانکشتاین، مثل

یه سوراخ قفل بزرگ فکر کنم

و به آزمایشگاه مثل کلیدی که تو قفل می چرخه

و به همه ی اتفاقاتی که بعد از چرخیدن

کلید در قفل می افته.


2.

تو هم به من فکر می کنی

آن قدر که

من به تو؟


3.

آره!

تو یه کپی

از همه شکلاتایی هستی

که تا حالا خورده ام.



4.

همه آدما می خوان

با همه آدمای دیگه بخوابن

فعلا اونا چن تا خیابون اون ورتر صف وایسادن

پس من میام که با تو بخوابم .

مطمئنا جای خالی ما دو تارو حس نمی کنن.


5.

یک تصادف فیزیولوژیکی است

که دست آخر همسر آدم، مادر فرزندانش

از آب در می آید

و آخر زندگی در خانه

در  پختن شام برای دوستانت!


6.

سلام خوبی گفتم

اما خداحافظی او

بهتر از سلام من بود



دری لولا شده به فراموشی / مجموعه شعر ریچارد براتیگان / ترجمه یگانه وصالی / نشر چشمه


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:34  توسط ضحی   | 

پیش نیامده بود حتی یکبار هم با او  گپ و گفتی داشته باشیم . نفر قبلی هم ما را نمی شناخت ولی حداقل چشم در چشمت که می شد، سلامی می کرد یا  اگر سلامش می کردی دم آسانشو جویای حال و روز درس و مشق هایت می شد ! این یکی ولی نوبر است ، سلام هم که می کنی پاسخ نمی دهد ، در وصفش می گویند با تسبیح استخاره می کند سه سوت و از فلان بلاد کفر هم  سفارش استخاره تسبیح دارد .

خلاصه اینکه ما همینجوری چندان حال و حوصله ایشان را نداشتیم ولی امروز که رفتیم دنبال طرح سمانه که در واقع آرزوی سعید دربند را تحقق ببخشیم  بالاخره همچون پوست گذرمان به دباغ خانه افتاد.

احتمالا اگر خود سعید بود از خیرش می گذشت ولی چون ما بودیم و هیچ کس فکر نمی کند که زن جماعت آن هم از نوع دختر مجردش پی اندیشه ای باشد سنگی جلوی پایمان نیفتاد جز لبخندهای ژکوند این و آن مبنی بر اینکه  بگذاریم بچه ها خوش باشند و یکی دو روزی سرشان گرم !

خودم هم نمی دانم یک تابلوی فوککی یا حالا چون شمایید بُرد  آن هم در دانشکده ما که  دانشجویانش خیلی هنر کنند طالع بینی روزشان را می خوانند ، چه معنی می دهد ؟

تازه  خط قرمزهایی که  می گویند ردش کرده ایم ولی ما خودمان متوجه نشدیم نیز هست....

احتمالا دو تا خواننده ثابت دارد که من باشم و سمانه و چند تا خواننده التماسی مثل فرزانه و حسین و اسمال که  به طور قطع  چیزی جز تیکه پرانی عایدمان نخواهد شد... دیگر تنش زاییش کجا بود ؟  یکم دل دوستان شاد می شود همین !

خلاصه اینکه ما برای کسب اجازه از رده ی دویستم نایب از پلکان پیچ  در پیچ بالا رفتیم که در گذشته ای نه چندان دور انباری بود.

 . تا یکسال پیش دفتر روی زمین و در ساختمان اصلی آن هم طبقه همکف واقع شده بود  اما حالا از ساختار اصلی جامعه داشگاهی ما جدا شده است، رفه است آن بالا مشرف به حیاطکمان و البته بنا شده روی سقف دستشویی !!! (کار مخمل بوده است نه زیاده خواهی خودشان )

در خدمت ایشان که بودم به بنیادها فکر می کردم و اینکه هر وقت چاه دستشویی بگیرد چه بلایی سر این قله نشین عزیز و  مریدش می آید که با سر رفته بود توی کتاب...

باری !  می گذرد این ایام ، می گذرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:35  توسط ضحی   | 

وقتی آدم بیخودی و الکی دلش واسه یکی تنگ می شه اما حرفی برای گفتن نداره می افته به شعر خوندن .

یادم هست یه زمانی راجع به یه چیزهایی بلد بودم حرف بزنم ، اما حالا انگار یادم رفته . هر روز که می گذره این فراموشی عمیق تر و عمیق تر می شه ...

چرا ؟؟؟؟؟

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:29  توسط ضحی   | 

هیچ وقت نفهمیدم آیا به راستی به چیزی مثل سرنوشت اعتقاد دارم یا نه ؟ همین قدر می دانم که به هر علتی تسلطی بر برخی از حوادث زندگیم ندارم . اسمش را نمی گذارم خواست خدا ، تقدیر یا قضا و قدر. هر چه هست اکتسابی ست ، نمی توانم در آن دخالت کنم چون آن طور که باید یاد نگرفته ام، برای حل کردن آن مهارت لازم و کافی را کسب نکرده ام . آبی در کار نیست و علاوه بر این من هم شناگر خوبی نیستم...

پس بی تفاوت می شوم ، می گذارم سرنوشت دیگران مرا با خودش هرجا که قرار است ببرد، فکر کردن به مشکلی که از آن من است اما قادر به حل آن نیستم چیزی جز استیصال برایم نمی آورد و فقط بزرگ و بزر ترش می کنم.

مدت هاست که شرایط را قبول کرده و تسلیم شده ام ....

تسلیم شده ام نه برای اینکه حوصله جنگیدن ندارم یا در شان خودم نمی دانم ، دوست دارم بجنگم اما به ناتوانی خودم آگاهم باید واقع نگر بود....



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2:17  توسط ضحی   | 

فکر می کنم گاهی نیاز دارم به آدم هایی که از زندگی شان می گویند از خواستن ها و نرسیدن هایشان ،  شرح می دهند وقایع را پشت سر هم و در نهایت بعد از اتمام تمام پیچ و خم هایی که تا به حال از آن گذشته اند لبخندی از سر رضایت و آرامش می زنند  . بعد آنوقت برای چند لحظه خیره می نگرند به سمت و سویی که چندان مشخص نیست و  یعنی به همان سیبی می اندیشند که هنوز آن بالا چرخ می خورد و چرخ می خورد و چرخ می خورد.

در مقابلشان کسانی هستند پر از حسرت و خاطره نرسیدن  ، نرسیدن به معشوق و شهرت و  الخ که تو را می کشاند به دادگاه و حکم می خواهد و قضاوت...

روزهای آخر 17 سالگیم وقتی هنوز  نمی فهمیدم آنچه دچارش شده ام توهمی بیش نیست  و گیر افتاده بودم وسط بن بستی که حالا بعد از 6 سال می دانم که راهی بوده است گسترده ، آقای رامین راد معلم هندسه تحلیلی  و ریاضیات گسسته مان درحالیکه داشت یک عدد ساندویچ ژامبون وشت گاز می زد از دخترکی که دماقش قرمز بود و دستمال توی دستش مچاله و خیس ، پرسید می خواهی چکار کنی ؟ و من مات و مبهوت در پاسخش گفتم : زندگی ...

آن موقع هم نفهمیدم پاسخی که داده ام در نوع خودش زیادی فلسفی بوده و اساساً این زندگی  کردن  اگر هدف باشد بسیاری از مشکلات انسان ها  حل می شود و همین زندگی کردن است که عرصه ی زندگی کردن را به آدم تنگ می کند و آدم را به آرزوی مرگ کردن وا می دارد...

خواستار مرگ بودن راحت به سراغ آدم می آید ولی به سادگی دست از سر آدم بر نمی دارد ...

فکر می کردم مثل همیشه با یک پیاده روی طولانی جوری که آخر آخرش از شدت خستگی پاهایم را احساس نکنم درست می شود اما نشد !  وقتی حرفی هست ته دل آدم و خواسته ای هست آخر قلبش که مجبور است روی آن خاک بریزد ، که مجبور است بخندد که مجبور است به خاطرش حس اضافی بودن را یدک بکشد یا روزی 1500 بار به خودش بگوید تو حق نداری ... تو حق نداری...

به خودش بیاید و ببیند تمام گذشته اش را فراموش کرده که خیلی هم بد نیست و با این وحشت روبرو شود که امروز هم دیر یا زود می شود گذشته ای  که باید از خاطرش برد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:24  توسط ضحی   | 

بالاخره رکورد شکستم با دوستان رفتم موزه گردی .

موزه هنر های معاصر که از شانس ما شده بود موزه اسمائ الحسنی .

موزه سینما ، که می توانستی تصور کنی حیاط زیبایی داشته و آبی بوده و عمارتی اما به دلیل بالا بودن تعداد نفرات قشر کارگر و گچ و سیمان و صداهای عجیب غریب یکم تصورش سخت بود . داخل موزه ولی جالب بود . پیگیری صنعت سینمای ایران و عکس ها و اسناد همیشه جالب است و اولین نفرها هم همیشه قابل احترام...

مجموعه کاخ گلستان که تقریباً تعطیل بود . یا داشتند فیلم برداری می کردند یا مرمت اما با دیوارهای گل منگولیش می شد کلی عکس هنری گرفت . آنجا هم باید تصورات قوی داشتی چون باید تصور می کردی که مناظری که ناصرالدین شاه دیده چطوری بوده اما نمی توانستی به آن مکان بروی چون باید مجوز رسمی داشتی .

یا اگر مجوز رسمی هم داشتی نمی توانستی ببینی چون شاید آجر می خورد توی سرت یا اکران فیلم آبکی ملت را یک روز به تاخیر می انداختی ، دنبال راهنما هم خودت باید می گشتی .

بنابراین می شد نتیجه گرفت درمورد تاریخ ایران قبل از سال 57 می توانی همیشه تریپ مسخره بازی بگذاری و تا دلت می خواهد خوش بگذرانی ولی همچین که جدی می شدی و می خواستی از چند و چون قضایا سر در بیاوری مشکلات فرود می آمد و درک می کردی چرا دسترسی به تاریخ صد ساله ایران اصولا سخت است و کلی عوامل بازدارنده پیش روی آدمی ست .

درک می کردی که باید در زمان حال زندگی کرد و اساسا پرداختن به تاریخی که قبل از برپایی نظام ج.ا.ا بوده عبث و بیهوده ست و بچه برو همون کنار خیابان جیگر بخور...

تازگی ها به سرم زده که نکند این پروژه های ساختمانی نیز در راستای انقلاب فرهنگی و کودتای سال 88 است . چون ما هر چه گشتیم سازمان مخوفی پیدا نکردیم که سبز باشد و قصد انقلاب داشته باشد ولی تا دلتان بخواهد سازمان های مخوفی یافتیم که هم مجلس به توپ بستند هم کودتا برنامه ریزی کردند و هم از معجزات الهیند چون کر و کورند ولی لال نیستند !

 

اما وقتی رفتیم موزه عبرت ایران دنیا رنگ دیگری داشت . برنامه هایش مرتب بود ، راهنما داشتن اجباری و کلی هم وسایل کمک آموزشی برای درک بهتر شرایط شکنجه ، درد و درک خون هایی که ریخته شده و درخت تنومندی را آبیاری کرده که از قضای روزگار امروز شاخه هایش عوض پیچیدن دور گردن استکبار جهانی ، گلوی ملتش را گرفته و ول نمی کند. برای بزرگ شدنش خون لازم داشت و حالا هم برای کوچک شدنش بازهم خون می خواهد.

خوب یا بد تنها قسمتی از تاریخ که تقریبا هنوز دست نخورده مانده و نه قسمتش کارگر ساختمانیست و نه بی نظمی همین بخش است باید دید چطور می توان از این بخش تقریبا دست نخورده استفاده کرد



+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:3  توسط ضحی   | 

 

معلوم بود راهش طولانی نیست ولی با اینهمه خریدی که کرده ترجیح می دهد همین دو قدم راه را تاکسی بگیرد، برای جا شدن خودش و متعلقاتش گرفته از نان و سبزی و یک مشت خواروبار دیگر جابجا می شویم .

اولین کاری که می کند کیسه بخار کرده نان را باز می کند و تمام ماشین می شود پر از بوی نان تازه اما تعارف نمی زند...

بوی نان زندگی عادی را یادم می آورد و ئنیای یک بعدی امروزم را...

حالا دیگر ویترین ها عوض شده اند، بچه می روند مدرسه و روز زود شب می شود . درست 16 روز است که فصل عوض شده و برای من ذره ای اهمیت نداشت . انگار هربار می آمدم به چیزی غیر از این فکر کنم دچار عذاب وجدان می شوم یا نمی دانم ، انگار که در عین حال می دانم تکراری شده ام بهانه ای هم برای تغییر پیدا نمی کنم یا انگیزه ای برای شروع مجدد کارهای نیمه کاره ای که قرار بود فقط دو ماه تعطیلشان کنم نه شش ماه ! دقیقاً امروز شد 6 ماه

شروع کردم آبروی از دست رفته کاترینا بلوم را خواندن ولی یک چیزی به من می گوید این یکی هم سرنوشت الباقی را پیدا می کند و نصفه می ماند ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:26  توسط ضحی   | 

ستیزه مردمان با یکدیگر سه انگیزه دارد: نخست رقابت و دوم بی اعتمادی و سوم جاه طلبی. رقابت، آنان را جویای نام می کند. همه کسانی که به این سه انگیزه رفتار کنند، برای رسیدن به مقصود خود به زور متوسل می شوند، سودجویان برای آنکه سرور همنوعان خود باشند، ایمنی جویان برای آنکه از خود دفاع کنند و نامجویان برای کینه برآوردن از کسی که به شخص ایشان یا خویشاوندانشان یا دوستانشان و یا ملتشان دشنامی یا کنایه ای یا اهانتی روا داشته است. ...

.

.

.

بیش تر خواهش ها و گرایش های آدمی سبب اختلاف و ستیزه او با همنوعانش است، زیرا با آنکه هر کس صلح را نعمتی دلپذیر می داند، لیکن از روی خودپرستی ذاتی در زندگی جویای قدرت است و این با علاقه او به صلح و امنیت تعارض پیدا می کند.

 

" من میل عمومی آدمیزادگان را در درجه اول خواهشی دائم و بی قرار در جست و جوی قدرت می  دانم. این میلی ست که فقط با مرگ فرو می نشیند . سبب این امر همیشه آن نیست که شخص لذتی بیش از آنچه به دست آورده است می جوید و با قدرت معتدل نمی تواند خرسند باشد بلکه آن است که او نمی تواند قدرت و وسیله ی  موجود خود را برای خوب  زیستن حفظ کند ، مگر آنکه قدرت بیش تر به چنگ آورد"

.

.

.

این مردم هستند که باید میزان قدرت یا ارزش هر کس را معین کنند . با این وصف، اقتضای طبیعت آدمی ست که خود را اغلب نیرومندتر از آن پندارد که در واقع امر هست ، زیرا از این توهم لذت می برد و در این حال است که گاه دچار غرور یا به گفته هابز ، فخر کاذب یا مفرط می شود. فخر کاذب از خطرناک ترین انواع احساسات است زیرا باعث می شود که شخص رفتاری گستاخانه و موهن با دیگران داشته باشد و رابطه اش با آنان به کینه و دشمنی آلوده شود  و همین امور است که می تواند به ستیزه و جن میان افراد بینجامد، و حال آنکه اگر شخص قدرت واقعی خود را بسنجد ، بعید است که از دیران توقع داشته باشد که بیش از حد توانایی و حوصله خود به او کرنش کنند.

 

                     بنیاد فلسفه سیاسی در غرب / حمید عنایت

پی نوشت :

متن بالا را جهت خود آزاری نوشتم . درس اندیشه سیاسی غرب و تاریخ تحولات  واقعاً برای من شکنجه است نه برای اینکه دوستشان ندارم ، نه اصلاً . ولی وقتی می خوانم غمگین می شوم از اینهمه شباهت و  از اینکه احساس می کنم  شاهد تمام اشتباهاتی هستم که در تاریخ در ادوار مختلف صورت گرفته و هر یک برای سقوط یک حکومت کافی بوده است و حالا همه را یکجا با هم ظرف یک مدت کوتاه می بینیم.

همیشه حرف نراقی را مبنی بر تاریخ ناخوانیمان در جامعه شناسی خودمانی سراغ دارم و البته حضرت علی (ع) هم به دانستن تاریخ اهمیت زیادی می دهد. سیر تکاملی اندیشه های سیاسی هم به شدت به تاریخ گره خورده ...

جدای از غصه خوردن این ایام هم  زمینه ساز به وجود آمدن اندیشه های سیاسی نوینی ست که البته برای آیندگان  معنا دار خواهد بود ما درک نخواهیم کرد ، به ما فقط ..... رسیده است.

 

زمان حال را نداشتن  و زندگی کردن در گذشته و آینده وضعیست که به آن دچاریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:59  توسط ضحی   | 

پاییز خوب شروع شد . دهه ی اول مهر هم باران پاییزی دیدیم ، هم خیس آب شدیم و هم تلاش کردیم برای سرما نخوردن !

همین هفته اول هم با ه - الف صحبت کردم و هم با م- ق . از دیدن جفتشان ذوق زده شدم . فکرش را بکن چهار سال پیش در چنین روزهایی من به چه می اندیشیدم ؟ چقدر احساس پوچی می کنم گاهی ، از اینهمه  دویدن و نرسیدن ...

و این امید واهی که تو رو خدا ادامه بده ، هنوز می توانی... اما واقعیتش این است که در یک جامعه کوپنی همه چیز زود تاریخ مصرفش می گذرد. نهایتش این است که رسماْ این روزها فکر می کنم فرسوده شده ام... یا شاید پیر و فرتوت....

امروز هم آمده ام دانشکده . مسیر اولم با محسن یگانه شروع شد و دلگیر بودن از خدایش ، سر همت تا شهرک هم با یک موسیقی سنتی بیخود و از شهرک تا یونیکده هم پیاده آمدم چون هیچ تاکسی واسه خاطر یک چهارراه خودش را الاف / علاف نمی کرد...

این آخرین ترم پاییزی من است تازه با این یکسالی که عاریه گرفتم ... دیروز م - ق بهم مجوز داد برایش غصه بخورم.

به قول یکی همه فوق و دکترا گرفتند بعد ما هنوز رشته عوض می کنیم . دیشب که حامد هم حرف از تغییر رشته زد ..... هیچی فقط گفتم وامصیبتا یکی دیگر . باز جای شکرش باقی ست این یکی عقلش سر جایش است به علوم انسانی وارد نمی شود.

من باز دلم از صومعه و خرقه ی سالوس گرفته است. باز هم حوصله ام سر رفته ولی اینبار می ترسم درخواست هیجان کنم . من در آخرین درخواستم نارنجک خواسته بودم ولی بمب اتم در زندگیم منفجر شد.

یعنی ما دوباره شاد می شویم ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:8  توسط ضحی   | 

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند


حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط ضحی   |