تبليغاتX
tle->
روز پیشین
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
هنوز هستم؟؟؟؟
روزهای آخر ماه رمضان است و این باران نابهنگام و مکالمه ی طولانیم با مریم می کشاندم به اینجا . دلم برای نوشتن تنگ شده است برای این روزمرگی ها غر زدن ها ....

منتظر نتایج کارشناسی ارشدم و راستش را بخواهید بعد از گذشت یکسال از آخرین امتحانم هنوز بروکراسی دانشگاه آزاد رضایت به فارغ التحصیل شدنم نداده است .

وضعیت کارم هم درگیر همین بروکراسیست . منتظرم گزینش صدایمان کند و استنتاق پس دهیم !

مصطفی هم رفته است زیر پرچم را تی بکشد....


به یک عدد سریال معتاد شده ام اما مطمئنم رهایش می کنم ....

چند وقت پیش به سرم زده بود بیایم اینجا و نامه ای بنویسم برای ف . 

راستش من هیچ وقت این ف را که می گویم دوست نداشتم . کاراکترش را نمی پسندیدم . حال و هوا و شلوغ کاری هایش گرچه به حساب جاه طلبیش نمی گذاشتم لیکن باور داشتم که خر است . آنقدر خر است که امروز باز هم از آن سوی بام افتاده .

مریم می گوید چاره ی کار چند بار در آغوش کشیده شدنش است و من از صمیم قلب با همه ی احساس های ضد و نقیضی که به ف دارم آرزو به بازگشتش دارم . امید به یافتن خویشتنش و قرار یافتن ... به حرمت افلاطونی بودن عشقشان در نهایت ارسطو واری.

خودمانیم چقدر اینجا سوت و کور شده ....


لينك | نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 5:41 توسط ضحی |
سال های سگی
امسال را رسماً به باد دادم . هیچ کار مفیدی انجام ندادم . غصه ی چیزهایی را خوردم که ارزشش را نداشت . امتحان ارشدم افتضاح شد . و تمام مهارت هایی که قرار بود کسب کنم به حالت تعلیق درآمد . سه تارم که گوشه ی اتاق خاک می خورد . این اتفاق آخر هم که دیگر نوبر بود حتی حوصله ندارم بنویسم چه اتفاق مسخره ای افتاده....

فکر کنم اگر بتوانم از فیس بوک دل بکنم برگردم همین جا شروع کنم نوشتن . بتوانم یک بلاگ تخصصی بزنم و نصایح عفیفه را جامه عمل بپوشانم.

اگر به کارهای چند تا آدم سه نقطه فکر نکنم می توانم کتاب هایم را بخوانم . وقت پیدا می کنم دنبال کارهای فارغ التحصیلیم را انجام دهم و از همه مهم تر کار خوبی رائه دهم .

باید تبر برداری چشم هایت را ببندی و بزنی ریشه خیلی چیزها که فقط تو دوستشان داری و آن ها در عوالم دیگر سیر می کنند قطع کنی حالا هرچقدر هم درد داشته باشد ...

پ.ن:

بهانه هایی که می آورد از دلیل اصلی ناراحت کننده تر است ...


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 20:5 توسط ضحی |
نمانده است نه صبری نه قراری...
اولین برف که می بارد یاد سلف دانشکده فنی می افتم . آن وقت ها که شهرک غرب بود . همیشه پله هایش از گازوئیل چرب  و هوای داخلش به خاطر بخاری ، بوی گازوئیل و سرخ کردنی و دود سیگار سلف پسرا سنگین بود.

برف را هم اضافه کنید حس خلسه ای به سراغ آدم می آمد که چندان دلپذیر نبود اما "حس" بود.

20 ساله بودم و شاکی بودم از اینکه بدبختی هایی که کشیده ام خیلی بیش تر از سن و سالم بوده . تجربه های تلخ بدون شیرینی ، بدون یکبار پیروزی . می خوردم زمین بلند می شدم و باز تکرار روزمرگی ها!

حالا 24 سال دارم . چیزهایی که دیده ام را باور نمی کنم . یکسال است که نمی خوانم ، یاد نمی گیرم فقط زندگی می گذرانم و مشاهده می کنم.

بیش تر از یکسال است که نمی نویسم . 

سطح از دست دادن هایم وسیع تر شده . دوستانم را از دست می دهم ، آینده ام را ، امیدهایم را .

انگار دنیا منتظر است تا لبخندی بزنم تا ماه ها گریه نصیبم کند . منتظر است قدمی بردارم تا قلم پایم را بشکند.

از این دست می دهم اما از آن دست پس نمی گیرم . محبت می کنم فحش می شنوم . می شوم سکوی پرتاب دیگران اما به وقت پرواز خویشتن دستی از غیب می آید با تیرکمان  نشانه گیری می کند و بعد بال مرا می شکند!

و من فقط می پرسم چرا من؟

چرا باید در وضعیتی گیر کنم که جبر خالص است و قدرتی برای تغییر آن ندارم ؟ چرا باد ادریس و اسماعیل و ذولقرنین را به یاد بیاورم و صابر باشم؟

چرا باید این همه چرای تهی و پوچ را خریدار باشم؟





لينك | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:45 توسط ضحی |
خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم

امروز صبح دلم می خواست تنم می ماند و روحم می رفت . شب دوباره رفتم دنبالش . شاید دویست بار این مسیر را رفته ام . می دانستم انجا پیدایش نمی کنم اما باید می رفتم مطمئن می شدم . چقدر احتمال دارد یک روز بیابمش و از او سوالم را بپرسم . گفت و گویی نه چندان طولانی عادی تر از آنچه که فکرش را کنی . اما بر این باورم که بعد از آن دیگر کاری در این دنیا ندارم . می توانم آسوده خاطر بخوابم و دیگر بیدار نشوم .

نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی / تا در میکده شادان و غزلخوان بروم


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 0:25 توسط ضحی |
The plague


یک اتفاق می افتد و تو فقط یک انتخاب در میان سه راه متفاوت داری . راه خود را که انتخاب می کنی دو راه دیگر را فراموش نمی کنی . زندگی خوبی داشته باشی یا نداشته باشی حواست باشد یا نباشد ، بالاخره یک جایی در یک لحظه یا شاید هم در لحظه لحظه ی زندگی _ یکبار یا بارها _ بگویی " اگر فلان راه را انتخاب کرده بودم ..." و بعد یک بازگشت به عقب و ترسیم یک زندگی با انتخاب های گوناگون شبیه "شانس مرده" کیشلوفسکی یا مستر نوبادی ( اینقدر از فارسی نوشتن کلمات انگلیسی بدم میاد ولی از عمد اینجوری نوشتم)

به نظر نویسنده که بنده باشم شرایط بالا یک شرایط انتزاعی عادیست و غیر عادی وضعی ست که هم اکنون دارای آن هستم . مثل هر انسان آزاده ، مختار، عاقل و از این حرف ها درست شبیه یک بچه ی آدم می آیم یک راه را برای خودم انتخاب می کنم و تا می آیم بگویم "اگر" می رسم به یک سه راهی دیگر با شرایط مشابه آن یکی قبلی بدون هیچ تغییری . اینقدر حادثه تکراریست که می آیم یک انتخاب دیگر می کنم بلکه کمی هیجان پیدا شود بعد دوباره حوادث و آدم ها تکرار می شود و دوباره همان سه راهی . انگار یک بازی باشد که هی وسطش برگردی به عقب اما هربار فضا عوض شده باشد و انتخاب های آدم هیچ تغییری در اصل ماجرا ندهد . هیچی ...

تنها چیزی که در این بازی عایدم می شود فرسایش ناشی از تکرار است و البته از بین رفتن انگیزه . ملال آور شدن هر آنچه سبب آرامش و رضایت درونی می شد.

این وضعیت مرا یاد داستان هایی می اندازد که در آن " طاعون" نقش اساسی بازی می کند . یاد کسی می افتم که از بیماری طاعون می گریزد اما عجیب هرجا که می رود طاعون هم از راه می رسد ، اول داستان آن را به چشم دشمن می بیند ، دشمنی که باید در مقابل آن مبارزه کند . شاهد مرگ رقتبار اطرافیانش است ، گاهی خود را قهرمانی می پندارد که وظیفه اش نجات انسان های سالم و بی خبر است وقت گرانبهایش را صرف آگاهی دادن به آن ها می کند و تنها حادثه ای که می افتد این است ، آنان آگاهانه درحالیکه از وحشت طاعون به ود می لرزند از طاعون می میرند . او نیز وقتی خود را در خطر می بیند و همه را مبتلا دوباره گزینه "گریختن " را انتخاب می کند. اما آخر داستان ورق برمی گردد . خسته و وحشی و پریشان از جنگ با دشمنی قدیمی گوشه ای پناه گرفته مردان یا زنانی با ماسک و سراسر سفید پوش به او نزدیک می شوند همهمه و سپس وضوح اصوات . کلماتی چون "ناقل" را می شنود . در میابد که دشمن از ابتدای امر در وجودش بوده . حالا می داند طاعون برای چه دوستانش را از بین برده است می داند که او ناقل مرضی به نام طاعون است !

یک قطره اشک از گوشه چشمش راه باز می کند . یگانه اسلحه را به سمت شقیقه می برد و بنگ .... صفحه سیاه می شود نام نویسنده ، کارگردان و بازیگران ، تویزیون را خاموش کن !

حالا واژه ی طاعون را بردار جایش بگذار " دیکتاتوری" بعد پاکش کن بنویس " سطحی نگری" لاکش بگیر بنویس " خاله زنکی " یک کاغذ جدید بردار مطلب را از نو از بالا تا پایین بنویس و هر کلمه یا معضلی که از آن گریزانی را بگذار . حالا به مفهوم قرنطینه فکر کن ، به واژه ی " ناقل" و بعد به خودت به آنچه که شاید باشی جدی تر فکر کن. به "ناقل" بودن بیندیش.

به طاعون اثر آلبرکامو هم می توانی فکر کنی . به دکتری که به همه سر زدو مریض نشد و به خبرنگاری که در آخرین روز قرنطینه سخت ترین نوعش را گرفت . به آن هایی که درمان شدند و آنانی که درمان نشدند و جان باختند و به کسانی که نه ناقل بودند و نه مبتلا فقط ساکن کمپ بودند .

به طاعون فکر کن و به ناقل طاعون بودن ....


لينك | نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:49 توسط ضحی |
دیالوگ
- آهنگی در ذهنت هست ؟

- نه ! هیچ وقت نبوده . نمی دونم چرا اما انگار هرچقدر می شنوم بازهم آهنگی در ذهنم نمی مونه. شعر هم نمی تونم حفظ کنم اما می تونم بنویسمشون .


- یعنی چی؟

- یعنی نمی دونم چرا جزئیات رو نمی تونم به خاطر بسپارم . این خیلی بده . هیچ کسی هم باور نمی کنه .

- اما تصاویز تو ذهنت می مونه با جزئیات . برای همین شعرو می تونی بنویسی چون در اصل رسمش می کنی . حافظه ت تصویریه !

- به چه دردی می خوره حافظه تصویری؟ همیشه باید برای به یاد موندن تصویر داشته باشم برای همین سر کلاس رفتن دردی از من دوا نمی کنه . باید خودم خیلی از کارهارو به شکلی انجام بدم که حکم کشف کردن مجدد آتش رو داره .

- همه ی آدم ها شبیه هم نیستن . باید اینو قبول کرد. اما چاره ای نداری حافظه ت هرچقدر تصویری هم باشه باید اینارو حفظ کنی . چند خط بیش تر نیست ، می تونی


لينك | نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 23:48 توسط ضحی |
در نکوهش جوانی...
امشب شب مهتابه سیما مافیها (+) خوب است . مخصوصااین روزها که موج قهوه تلخ همه را گرفته است .

+



میزش رو به دیوار بود کنار نمازخانه . حالا که دیگر نمی دانم چه می خوانم و ذهنم فرار کرده است به ناکجا آباد شروع می کنم نوشته های روی میز را خواندن . روبرو طلب دعاست برای قبولی در دانشگاه ، یکی حقوق تهران می خواهد آن یکی رشته را مشخص نکرده اما خواستار قبولی در دانشگاه علامه است . قسمت بالا ، دست چپ گفته است برای او و خواهرش با هم دعا کنیم !

وسط میز به احمدی نژاد فحش داده اند ، زیرش مرگ بر دیکتاتور نوشته اند و کمی آن طرف تر هم یک وی سبز رنگ کشیده اند و قرار سبزی را یاداوری کرده ند .

گل و بوته هم تا دلت بخواهد هست اما جالب تر از همه اینها جملات عاشقانه است . یکی نوشته بود مرتضی ! من عاشقت شدم ، نمی تونم از فکرت درآم، نمی تونم درس بخونم . یکی نوشته بود رضا و دورش یک قلب کشیده بود ، یکی دیگر نوشته بود اردلان ، علی و کلی نام دیگر. از بین اینهمه آدم فقط یکی نام دخترانه ی خودش را نوشته بود . ساناز نامی که اگر از من می پرسیدند به نظرت کدام یکی از اینها قبول شده است می گفتم او..

نوجوانی من نیز چیزی بیش از این نبود سیاست و درس خواندن و عشق ! جوانی من نیز با همین سه چیز در حال گذر است باز هم سیاست ، درس خواندن و عشق . اولی و سومی همیشه دومی را به حاشیه می رانند در حالیکه دومی برگ برنده ی زندگی ماست .

کیفیت همین سه تا در نهایت طبقه ی اجتماعی آدم را مشخص می کند . اینکه سیاست و عشق تو را به کجا بکشاند و به چه هدف و امیدی مهارت کسب کنی... راستش اینها را همه بلدم اما از نظر تا عمل فاصله ی زیادیست . گاهی فکر می کنم که چیزی که من قرار است در زندگی یاد بگیرم عجله نکردن است و صبر کردن . تعادل برقرار کردن ، به وقت سکوت کردن به هنگام صحبت کردن و در نهایت درست تصمیم گرفتن منطقی بدون دخالت احساسات . یا شاید این زندگی یادم می دهد که خودخواه نباشم و به خاطر دلشوره ها و اضطراب های خودم دیگران را در تنگنا قرار ندهم و آسوده شان بگذارم .

یک عمر آدم به خودش می گوید یادبگیر تنها زیستن را و به وقتش می فهمد چقدر به همه وابسته است . باری آدمی در تناقض آنچه که هست با شعارهایش از عرش به فرش می آید . همین وقت هاست که به معنای واقعی دوست دارم سر به بیابان بگذارم .

عاشق را آدم می تواند با انبساط خاطر رها کند چون به جان خودم پروسه ی عاشقی ، معشوق بهانه ای بیش نیست . عاشق با خویشتن متاعی دارد که در بدترین شرایط هم محافظتش می کند تازه اگر کمی زرنگ باشد آنچنان اوجی می گیرد که همه انگشت به دهان می مانند . البته خدا بیامرزد پدر بهرام بیضایی را که فیلم روز واقعه را ساخت و همانجا آن آهنگره که می گفت عشق یعنی گداختن گفت عشق مرکب حرکت است

در کل حالمان بدک نیست فقط تا دلتان بخواهد دلشوره داریم که آنهم خوب دندمان نرم می خواستیم نداشته باشیم .



لينك | نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:43 توسط ضحی |
وقتی بلوغ دغدغه ها هم سترون است

امشب ببین چه ساده به فردا نمی رسم

من رود تشنه ام که به دریا نمی رسم

 

آتش زدی به خواب و خیالم، چه ساده بود

وقتی دلت سواره و قلبم پیاده بود

 

با کوله باری از شب آیینه های نور

اکنون رسیده ام به پریشانی بلور

 

دیگر به عمق فاجعه راهی نمانده است

حتی مجال گفتن آهی نمانده است

 

وقتی بلوغ دغدغه ها هم سترون است

تنها یقین گمشده باور نکردن است

 

                                                                                       افشین یدالهی

خودتان بروید "در پی" از آلبوم حسین علیزاده را بشنوید . من لینکش را ندارم


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 16:22 توسط ضحی |
در معرفی....

خط اولش خراب است !

خط اول برنامه که اشکال داشته باشد کامپایلر اجتماع ، خانواده ، سنت ، فرهنگ خطا می گیرد . چه فرقی می کند برنامه ای که نوشته ای باطن زیبایی داشته باشد یا باقی خطوطش صحیح و بری از اشتباه . خط اول همان پوسته ایست که شأن و جایگاه اجتماعی تو را مشخص می کند و کاملاً جبریست . هر انسانی نماینده به دنیا می آید ، نماینده طیفی که در آن زاده شده و رشد کرده ، به وقتش باید اصلاح شود نه منقلب !

منقلب که بشود دیگر هیچ کجا جایش نیست . به جای اینها سعی کن "خوب" باشی . ایرانی خوبی باش ، مسلمان خوبی باش ، هم وطن خوبی باش ، همسایه خوبی باش ، کلی آدم خوبی باش .

نه مثل فیروز ، عضو سابق سازمان مجاهدین خلق ،پناهنده سیاسی و ساقی فعلی یکی از بارهای هامبورگ که دو پسرش فامیل مادر آلمانیشان را داشتند و بار هم به نام زنش بود و هر وقت که زنش نبود و مست بود گوشی تلفن را بر می داشت شماره یک زن ایرانی شوهر دار ایرانی را می گرفت که دو دخترش فامیل پدر آلمانیشان را داشتند و شروع می کرد گلایه کردن از زن آلمانیش . فیروز که هویت یک مرد ایرانی مسلمان را یدک می کشید اما نه مسلمان بود نه ایرانی نه حتی مرد ...،

به این فکر کردم که فیروز با همین تفاسیر در کشوری همچون فرانسه خودکشی می کرد و نجاتش می دادند بیمارستان به خاطر نامش یک مترجم ایرانی صدا می کرد و جویای این قضیه می شد که با توجه به مسلمان بودن ایشان بیمارستان چه امکاناتی برای رفاه حال ایشان در زمینه ی حلال و حرام "باید" تدارک ببیند ؟

 

 

استادی داشتیم که می گفت پیشرفت علم و فن آوری سبب پیچیده شدن انسان هاست . یک بچه ی تهرانی پیچیده تر است تا یک بچه ی روستایی . بچه های نیویورکی هم پیچیده ترند تا بچه های تهرانی . الان اگر استاد را ببینم می گویم صد البته شما در مواردی درست می فرمایید . یک بچه ی تهرانی به جای فکرد کردن به مریضی گاو مشدی حسن به زندانی بودن فلان فعال سیاسی در اوین فکر می کند تازه اگر متعلق به طبقه متوسط و اصلاح طلب بدبخت بیچاره باشد و یک بچه نیویورکی پیشرفته برای مرگ زرافه در یک کشور آفریقایی که من حتی اسمش هم نمی دانم زار زار گریه می کند و فردایش می رود نامش را در حزب حمایت از زرافه می نویسد برای اینکه زندگیش نه به گاو مشدی حسن بسته است نه غوره و مویز خوردن دولت  اما در پیچیدگی های فرهنگی و مفاهیم انتزاعی و رفتارهای اجتماعی و در یک کلمه پدرسوختگی احتمالاً آن بچه ی نیویورکی پیش بچه های دهات ما لنگ می اندازد و کم می آورد. امثال فیروز فقط در همین حوالی امکان تولید شدن دارند وگرنه هیچ خاکی نمی تواند چنین موجودی را پس بیاندازد.

این روزها به این فکر می کنم تا این کشور همسایه مان افغانستان اوضاعش توپ نشده بروم میخی آنجا بکوبم . خودم که از دست رفتم لااقل بچه م یا شتر شود یا مرغ نه شترمرغ ! اینطوری شاید وقتی بزرگ شد مجبور نباشد تاوان اشتباهات طرف مقابلش را بدهد یا درگیر خط اولی شود که زندگی و خوشبختیش را تحت شعاع قرار دهد ...

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:38 توسط ضحی |
این سکوت مرا ناشنیده مگیر

اوایل وقتی یک اثر هنری را می دیدم ، می شنیدم یا احساس می کردم  به خود اثر می کردم که چرا زیباست ؟ چه چیز منحصر به فردش کرده است یا به عبار ساده تر پی نقدش بودم .

اما مدتی ست همه چیز عوض شده است . به جای لذت بردن از فریاد غیرمعمول یا کلاسیک اثر به زشتی سکوت پدیدآورنده فکر می کنم . به نگاهش ، به حرف های بی ربط به حال و روزش به ته دلش که از نظر و نظر بازی دور بوده است .

از این نظر البته شعرا و نویسندگان شانس آورده اند چون مثل عراقی می توانند بگویند :

ز دو دیده خون فشانم ، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی؟

و بعد بزند هلاکت کند با همین دوبیت که :

 

به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی ؟ که درون خانه آیی؟

به قمارخانه رفتم ، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

 

 شاید زبان سکوت "هنر" باشد . زبانی که کمک می کند از روزهای مشقت بار و شب های تنهایی گذر کرد و برای دلخوشی خواند

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

آدم باکی از رفتن روزها ندارد یا از شب های تار که سحر خواهند شد اما جدا با غروب و سپیده دمان باید چه کند ؟ همان غروب هایی که صوت حزین قرآن یا صدای مبهم اذان از پنجره می آید تو یا پخش می شود توی آن فضای خالی .

غروب های غمگینی که یکی دلش سجاده اش را می خواهد یکی نی لبکش را سازش را قلمش را آوازش را یا سکوتش را به عبارتی خلوتش را .

مثل وقت هایی که آدم یواشکی خیره می شود به نماز خواندن مادرش به سجده رفتنش .

انگار مادر آدم ساخته شده است برای اینکه جلوی آدم نماز بخواند و یادمان بیاورد خاطره اجداد ندیده مان را که مطمئنم آن ها هم مثل ما زل می زدند به نماز خواندن مادرشان ...

چند نفر را می شناسی از بوی چادر نماز مادرشان خاطره دارند؟

اما نمی دانم چرا هیچ وقت نه شعر کردنش قشنگ در می آید ، نه نقاشی کردنش نه برایش خواندن .

تنها کسی که قشنگ خواندش فرهاد بود آنهم مادر نبود و مادر بزرگ بود.

عکسش را هم با موبایلت یا با دوربین آخرین سیستم بگیری فایده ندارد ، فقط برای خودت قشنگ است آن هم شاید...


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:43 توسط ضحی |